خداحافظ

مدتی است که روی دور خداحافظی قرار دارم...سال ٨٨ برایم با خداحافظی‌های بی‌شماری مصادف بوده است...خداحافظی با افراد و چیزها و موضوعات بی‌جان،که البته برای منی که با موضوعات و اجسام بی‌جان نیز ارتباط زیادی برقرار می‌کنم؛فرقی با خداحافظی با انسانها نداشته است...
افکار زیادی همزمان در ذهنم قرار دارد...افکار و دلایل بی‌شمار...زمانی در چند پست(مانند این پست و این پست) دنیای وبلاگ را نقد کرده‌ام و دوستان بی‌شماری نیز بر من تاختند؛هر چند که برایم حرفها و انتقاداتشان اهمیتی نداشت چون به درستی حرفهایم اعتقاد کامل داشتم و دارم...تا کنون این جمله را نگفتم،اما در این پست آخر می‌گویم:از نظر من ٩٠ درصد وبلاگها ارزش اینکه اسم وبلاگ رویشان باشد،را ندارند و خیلی از نویسندگانش نیز نه سواد نوشتن دارند و نه ذوق و هنر وبلاگ‌داری...دیگر مهم نیست...
من اخلاق خاصی دارم...آن هم این است که برایم مهم است در فضایی که زندگی می‌کنم،چه افراد دیگری هم حضور دارند...مثلا در یک مهمانی چه کسان دیگری نیز دعوت هستند،و یا در همسایگی ما چه کسانی زندگی می‌کنند...به همین دلیل برایم مهم است که چه کسانی در این دنیای مجازی قلم می‌زنند و اسم چه کسانی در کنار من در این فضا قرار می‌گیرد و یا لینک چه وبلاگهایی در کنار لینک وبلاگهایم قرار می‌گیرد...من به زندگی مسالمت‌آمیز اعتقاد دارم،اما به سکوت اعتقاد ندارم...
از زمانی که آن پست معروف و جنجالی دنیای وبلاگی را نوشتم تا امروز خیلی چیزهای دیگر را فهمیدم...مسائلی که بسیاری از ارکان این دنیای پوشالی وبلاگ را خواهد لرزاند...چهره واقعی بسیاری از وبلاگ‌نویسان بعضا معروف را کشف کردم و شناختم...می‌خواستم زمانی از آنها بنویسم،اما امشب تصمیم دیگری گرفتم...
من هنوز هم به آن جمله معروف نادر ابراهیمی در مورد اسطوره‌ها که در آن پست دنیای وبلاگی نوشته‌ام اعتقاد کامل دارم...من متاسفم برای بسیاری از وبلاگ‌نویسان که البته مستحق این لغت نیستند...متاسفم برای آن عقده‌ها و دروغهایشان...برای آن دروغ نوشتن و صادق ننوشتنشان...
مرا در طی این سالها چه شده بود؟...منی که کمتر کسی را شایسته شنیدن دردهایم می‌دانستم و می‌دانم،چرا اندکی از خودم نوشتم و آن را با دیگرانی شریک کردم که هرگز نمی‌توانند آنها را درک کنند...چرا منی که به این جمله‌ام اعتقاد کامل داشتم که صندوقچه گوهر درون را جز بر اهلش،بر کسی نگشایید...( نم‌نم )؛از درونم می‌نوشتم و از نوشتنش لذت می‌بردم؟...
وقتی می‌دانم که درون آنقدر پرحرف و پیچیده است که نمی‌توان به درستی آن را به قلم کشاند و آنچه نوشته می‌شود درک نمی‌شود،دلیلی برای نوشتن وجود ندارد...وقتی می‌بینم افرادی دون شان انسانیت در این فضا وجود دارند و هر حرف و جمله را با ناسزا و فحاشی جواب می‌دهند،چرا باید نوشت...وقتی می‌بینم که کسانی که در مغزشان و دلشان ذره‌ای انسانیت و عقلانیت وجود ندارد و بدون ذره‌ای مطالعه و اطلاعات،مطالبی جلف،بی‌ارزش،زشت،سریع و نقدهای مسخره و آبکی می‌نویسند و در کنار من قرار می‌گیرند،مشمئز می‌شوم...وقتی زمانه را می‌بینم که سکوت و ننوشتن از آن جایز نیست و نوشتنش نیز با وجود خطراتش جایز نیست...برای نوشتن دلیلی نمی‌ماند...
وقتی می‌بینم چه افرادی قرار است پزشکان این مملکت شوند،بر خود می‌لرزم و بر حال این جامعه افسوس می‌خورم...کسانی که همه چیز را به بازی می‌گیرند،حتی عقل و شعور و انسانیت را...حتی خودشان را...
می‌روم...مدتی بسیار طولانی...شاید هم هرگز برنگردم...اما اگر برگردم خواهم نوشت،چیزهایی که امشب نگفتم...اگر هم برنگشتم که هیچ...
اما،وبلاگهایی که در طی این مدت می‌خواندم را یواشکی باز هم خواهم خواند...
گهگاه،هروقت دلم برای نوشتن تنگ شد،در ازگوربرگشته و مدلاگ خواهم نوشت...
خداحافظ همگی...خداحافظ تمام کسانی که اینجا را دوست داشتند و تحسین کردند و کسانی که دوست نداشتند و نقد کردند و یا توهین کردند...
خداحافظ دنیای وبلاگ...با اینکه سرشارم از حس نوشتن...بامن حرف نزن

پ.ن١: اگرکسی رنجید،عذرخواهی می‌کنم...منظورم خوانندگان خوبم نبوده است...

پ.ن٢: صبر کن ای دل که از لذت‌چشانی‌های اوست؛لطفهای گاه‌گاه و وعده‌های دیردیر...!

پ.ن٣: برایم دعا کنید...

...........................................................................................

بعد نوشت ١: ممنونم از ابراز لطف شما دوستان و خوانندگان عزیز...از حرفهای پرمهرتان شگفت‌زده شدم...نمی‌دانم چه بگویم؛فقط می‌توانم تشکر کنم...

بعد نوشت ٢: ممنونم از این دوستان عزیزم: نگارنده ، گیلاس ، این آدما ، زندگی جاریست ، یاداشتهای یک دانشجوی پزشکی ، پزشکی و زندگی ، چهارده ترم زندگی ... بسیار لطف کردید...

بعد نوشت ٣: خیلی ناراحت شدم وقتی دیدم حس غریب که وبلاگ خوبی بود به خاطر این پستم بسته شد...امیدوارم که با هم برگردیم...

بعد نوشت ۴: درست است که نمی‌نویسم،اما همچنان در دنیای نت حضور دارم و همه چیز را می‌خوانم و می‌بینم...چند نفر همکار!!! که نمی‌دانم در موردشان چه بگویم بس که همه‌جوره کوچک هستند،سم‌پاشی‌هایی می‌کنند...یادشان باشد شیر همیشه شیر است حتی اگر پیر باشد...بترسید از روزی که برگردم...
بعد نوشت ۵: و اما...از نظر من قلم هنوز و همیشه مقدس است...نوشتن نیز مقدس است...اما چیزهایی که نوشتم اینقدر برایم سنگین و سخت بود که تصمیم گرفتم مدتی ننویسم،بلکه این پیام به گوش دیگران به خوبی برسد،رویش فکر شود و اثراتش دیده شود...من هم در این مدت می‌خوانم و فکر می‌کنم...مرزبندی‌هایم را کامل می‌کنم و راهکارهایی را پیدا می‌کنم و می‌آیم مانیفست وبلاگ‌نویسی‌ام را می‌نویسم...جبهه جدیدی را در دنیای وبلاگ پایه‌گذاری خواهم کرد...با تمام دوستانم برمی‌گردم...برمی‌گردم و با قدرت هدفم را ادامه خواهم داد...پس تا آن موقع وظیفه دیگر دوستان است که این پرچم را حفظ کنند و این پیام را به دیگران برسانند...خوب مطالعه و فکر کنند...به امید آن روز...لبخند

بعد نوشت ۶: دوستتان دارم...

بعد نوشت ٧: قرار بود از گور برگشته را تنها نگذارید...از خود راضیبامن حرف نزن

  
نویسنده : پدر ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸