خواهر مرد...از بس که جان ندارد...
اشکم قطع نمیشود...تصویر این عکس هرگز از ذهنم پاک نخواهد شد...آرزو و عشق دیگری از بین رفت...!
یک چشم باز و چشمی دیگر بوسیله خون بسته شده است...چشمی که بارها از درد و شادی گریسته بود...چشمی که عاشق شده بود و عاشق کرده بود...چشمی که امیدی سبز را به انتظار میکشید...و چشمی که عاقبت،امید را به نقطهای دور خیره کرد و ساکت و بیحرکت شد...
بر چشمان باز و بسته این دختر میگریم...من مرگ و تروما زیاد دیدهام،اما این تصویر چیز دیگری است...فراتر از مسائل عادی است...خدایا،این چه ایامی است؟...ما داریم خودمان را میکشیم؟!!!...ما را چه شده است؟...تو را خدا نکشید...تو را خدا...!
حتما مادرش امروز صبح گفته بود که مبادا بیرون بروی و کلی سفارش کرده بود...اکنون مادرش چه میکند و چه میگوید؟...
خشونت و خونریزی همیشه مذموم است...باز هم میپرسم:چه کسی خوشحال میشود؟...چه کسی راضی میشود؟...
ای کاش کسی بیاید و بگوید این چند روز را خواب بودهایم و بیدارمان کند...من این ایام و وقایع را باور نمیکنم...هیچوقت چنین روزهایی را تصور نمیکردم...
خدایا،چه باید کرد؟...راه درست چیست؟...در تقدیر ما چه رقم زدهای؟...
احساس ناامنی و ترس میکنم...برای خودم،دوستانم و کسانی که میشناسم و هر روز در این خیابانها رفت و آمد میکنند...
یاشار عزیز،قانون نیز با این مطلبت گریست...
پ.ن:قبل از انتخابات خیلیها میآمدند و مطلب و نظرم را مورد الطاف آنچنانی قرار میدادند...این روزها خبری از آنها نیست...سکوتشان را به چیزی تعبیر کنم؟
