دنیای وبلاگی...

کشیک دیشب کشیک بدی نبود...حالا که هوا سردتر شده،تعداد مریضها کمتر شده است...هم تیپ مریضی‌ها تغییر کرده و هم به علت سرما تا جایی که بتوانند تحمل می‌کنند و به بیمارستان نمی‌آیند...
هرگز از اینکه به خاطر آمدن یک بیمار از خواب بیدار شوم ناراحت نمی‌شوم،البته به شرط اینکه واقعا مریض اورژانسی باشد و نیاز داشته باشد...ولی خیلی وقتها از اینکه بی‌دلیل می‌آیند عصبانی می‌شوم(البته در درون،نشان نمی‌دهم)...مثلا چند کشیک قبلی یک خانم ساعت ٣:٣٠ شب آمد به اورژانس و گفت من فردا شب عروسیم هست و به لوازم آرایشی حساسیت دارم،یک کاری کنید تا من فردا دچار حساسیت نشوم...خب،آدم ناراحت می‌شود...این وقت شب تازه به فکر این قضیه افتادی؟...قبلا نمی‌دانستی که پیش یک متخصص پوست بروی و کلا این مشکلت را حل کنی؟...حالا،پیش اون هم نرفتی...نمی‌توانستی تا ١٢ شب بیایی یا فردا صبح بیایی؟...یکی دیگر قرار است حالش را بکند،ضدحالش را من باید بخورم؟...
من در این چند پست اخیر در مورد وبلاگها و کیفیتشان چند بار نوشتم...همیشه این موضوع دغدغه من بوده است...علاوه بر آن رعایت اخلاق حرفه‌ای و اخلاقیات عرفی همواره مدنظرم بوده است...این را داشته باشید تا بپردازم به موضوع دیگر،و سپس این قضیه را ادامه دهم...
چند پست قبل‌تر نیز در مورد حرفهای گلناز نوشتم که گفته بود در مواردی تغییر رویه داده‌ام و از اصولی که داشتم کمی فاصله گرفته‌ام...یکی از اصول من لینک دادن بوده است...قبلاها تبادل لینک زیادی نداشتم و فقط به وبلاگهایی که خوشم می‌آمد لینک می‌دادم،اما در یک‌سال گذشته این اصول زیر پا گذاشته شد و هر وبلاگی که به من لینک می‌داد؛را لینک می‌کردم...در نتیجه لینکهای نم‌نم بسیار زیاد و بی‌نظم شده بودند...در این چند روز همت کردم و لینکها را مرتب کردم و تعدادی از آنها را نیز حذف کردم...در حقیقت با حذف آنها،تکه‌ای از خاطراتم را نیز پاک کردم؛چرا که بسیاری از آنها وبلاگهایی قدیمی بودند که با هم شروع کرده بودیم ولی دیگر نمی‌نویسند...عقبه وبلاگی من که پارسال در موردش نوشته بودم،روز به روز کمتر و کم‌رنگ‌تر می‌شوند...حس خوبی نبود...
وقتی که این لینکها را پاک می‌کردم،به یاد اوایل دوران وبلاگ‌نویسی‌ام افتادم و خیلی چیزها را دوباره به یاد آوردم...این مساله را نیز در ذهنتان نگه دارید...
من در دنیای وبلاگی مدیون هیچ شخص و جریانی نیستم...کاملا از نقطه صفر شروع کردم...نه دوست وبلاگ‌نویسی داشتم و نه کسی را می‌شناختم تا به او سر بزنم...نه تا مدتها کسی به من لینکی داد و نه کسی حمایت و تشویقم کرد...پنج‌سال و نیم پیش که شروع کردم به وبلاگ‌نویسی،تعداد وبلاگها بسیار کمتر از حالا بود،اما وبلاگهایی که حضور داشتند،هر کدام چندین حلقه لینکی تشکیل داده بودند و هر کسی را به این حلقه راه نمی‌دادند...می‌بایست منت می‌کشیدی که به این حلقه وارد شوی و این با اخلاق من سازگار نبود...در آن دوران بود که من طعم تلخ این مافیای وبلاگی و عدم توجه به کامنت‌ها و عدم حمایت‌ها را چشیدم،همین مساله باعث شد که خودم این رویه را دنبال نکنم...یادم نمی‌آید کسی توی نم‌نم برایم کامنتی گذاشته باشد و جواب ندهم...کسی کمکی بخواهد،حمایتی بخواهد و دریغ کرده باشم...به بسیاری از دوستان بدون اینکه اعلام نیاز کرده باشند،بدون هیچ منتی کمک و حمایت کرده‌ام و بر خود می‌بالم...کاری را انجام می‌دادم و می‌دهم که زمانی دوست داشتم در حقم انجام می‌دادند ولی دریغ کردند...اراده کردم،تلاش کردم،وقت گذاشتم،آنقدر خواندم و نوشتم و خط زدم و نوشتم و فکر کردم و نوشتم تا اینکه به جایی که الآن هستم رسیدم...از هیچ‌کس و از هیچ‌وبلاگی و هیچ جریانی نیز نمی‌ترسم...وامدار کسی یا چیزی نیستم که حال بخواهم ترس از دست‌دادنش را داشته باشم...می‌گویند مغرورم،بگویند...می‌گویند کمتر کسی را قبول دارم،بگویند...اما،من وبلاگ را یک جایگاه و صفحه شخصی صرف نمی‌بینم...این را نیز داشته باشید...
مدت یک‌سال و نیم است که به طور مرتب در جلسات هفتگی نقدوبلاگی شرکت می‌کنم...با کسانی در آنجا برخورد دارم که دغدغه وبلاگی دارند...من در این جلسات خیلی چیزها یاد گرفتم...یکی از آنها احترام به نظر خواننده و احترام به ارتباطی است که با وبلاگ برقرار می‌کنند...جواب دادن به کامنتها بدون تفرعن و نادیده گرفتن بازدیدکننده‌ها...یاد گرفتم که باید به احترامی که دیگران می‌گذارند،وقتی که می‌گذارند و نظر می‌دهند؛احترام متقابل قائل شوم...علاوه بر آن یاد گرفتم که خواننده بر گردن ما حق دارد،خواننده حق دارد که یک مطلب خوب بخواند...حق دارد تا از زمانی که برای وبلاگ ما صرف می‌کند به نحو احسن استفاده کند...سعی کرده‌ام همواره اینگونه باشم،چیزی را بنویسم که تفکر خواننده را برانگیزم...البته در مورد این وبلاگ چنین ادعایی را ندارم،زیرا هیچ‌گاه به عنوان یک وبلاگ جدی به آن ننگریستم،اما در نم‌نم همواره چنین تلاشی را کرده‌ام...همواره نیز از وبلاگهایی که چنین مسیری را طی کرده‌اند خوشم می‌آمده است...وبلاگهایی که به آنها وبلاگ فاخر می‌گویم...
از دید من وبلاگ فاخر،وبلاگی است که هم مطالبش عالی باشد و هم نویسنده‌اش از روح بزرگی برخوردار باشد...عالی بودن یک نوشته به چندین فاکتور بستگی دارد که همانگونه که در پستهای قبلی نوشتم،بستگی به هنر نویسندگی،زاویه دید،سبک نگارش و جذابیت نوشته و بکر بودن سوژه است...البته خیلی از اینها در بزرگی روح نویسنده آن تجلی می‌یابد و یا از آن نشات می‌گیرد...من باز هم معتقدم که بسیاری از این وبلاگها مهجور مانده‌اند و یا به نسبت بسیاری از وبلاگهای پرطرفدار امروز خواننده کمی دارند،آن هم به بسیاری از عوامل برمی‌گردد مانند کم‌بودن وقت وبلاگر در سر زدن به این و آن و یا تبلیغات کمی که به هر دلیل در موردش انجام می‌گیرد...اما اینها هیچ‌کدام از ارزش چنین وبلاگهایی کم نمی‌کند و هر کس یک بار آن را بخواند هرگز نوشته‌اش یادش نخواهد رفت و هر از گاهی به او سر خواهد زد...
در این چند روز وبلاگهایی بعضا معروف به یادم آمد که در برهه‌هایی از زمان جمع کثیری را به خود جذب کردند،حالا به هر راهی،زمانی نیز در اوج ماندند اما اصول را رعایت نکردند...نه سنگ‌بنای نوشتن را محکم پایه‌ریزی کرده بودند و نه از اصول ارتباطی صحیحی برخوردار بودند...با رفتار متفرعن و بزرگ‌بینی٬جایگاهشان و سپس انگیزه نوشتنشان را از دست دادند و به محاق فراموشی رفتند و دیگر اثری از آنها نیست...بسیاری از وبلاگهای معروف حال حاضر نیز چنین سرنوشتی را درپش خواهند داشت...
عنصر جذابیت نوشته،یک عنصر خطرناکی است...خیلی از موضوعات می‌توانند به جذابیت یک نوشته بیافزایند اما ممکن است اخلاقی و یا عرفی نباشند...کلمات،جملات و موضوعات بی‌ادبانه ممکن است جذابیت داشته باشند اما به همان اندازه که ممکن است جذابیت داشته باشند،به همان اندازه نیز زشت هستند...مثل وبلاگ آن دختر خانم دانشجوی پزشکی که امروزه بسیار پرطرفدار است اما به کامنتها با خودبزرگ‌بینی بیش‌از حد جواب نمی‌دهد...که تن‌نویسی می‌کند...بله ایشان بسیار راحت و باز و جذاب می‌نویسند اما در عین حال بسیاری از اخلاقیات انسانی و حرفه‌ای را زیر پا می‌گذارند...ایشان محکوم به شکست و فنا هستند...
بعضی از افراد نیز راههای دیگری برای پیدا کردن خواننده پیدا می‌کنند...راههایی که از روح کثیف و کوچکشان برمی‌خیزد...مانند آن روانپژشک! وبلاگ‌نویس معروف دنیای بچه‌های پزشکی که زندگی چندین دختر را تباه کرد و در نهایت برای حفظ آبرویش!از وبلاگش فرار کرد...یکی از این دخترهای بدبخت،مریض خودم در بخش روانپزشکی در دوران انترنی بود...و من با شنیدن حرفهایش آتش می‌گرفتم...حیف که ایشان وبلاگشان را بستند،وگرنه من می‌سوزاندمش همانطور که دیگران را سوزاند...ایشان جو دنیای بچه‌های پزشکی را آلوده کرد،چند دستگی بوجود آورد و تمام تلاشش را کرد و متاسفانه در بسیاری از موارد موفق شد...و حال ما باید این آب رفته را در مدلاگ به سختی به جوی برگردانیم...
و یا آن خانم هم‌ولایتی معروف ما که روزانه چندین نفر از دور و بری‌های ثابتش به مدح و ثنایش می‌پردازند و در انتخاب برترین وبلاگ‌ها با باندبازی و این مسائل او را به صدر می‌رسانند،سالهاست که به کامنتها با بی‌اعتنایی می‌نگرند و از آنها می‌گذرند...
و یا آن دختری که به دلایلی(که نمی‌توانم بگویم)هیچ وقت محبوبیت و ویزیتوز و لینک و کامنت و انتخاب شدن در مسابقات٬ایشان را ارضا نمی‌کند و با بزرگان فرهنگی و ادبی بر سر محبوب بودن و برتر بودن و این چیزها دعوا راه می‌اندازد و طرف را مجبور می‌کند از ترس محبوبیتش عذرخواهی نماید...
و یا آن دختر پرطرفداری که جذابیت نوشته‌اش تنها اصطلاح زشت ترشیده بودن است و یک نگاه عمیق به نوشته‌هایش،سطحی بودن دنیای فکر و اندیشه‌اش را نشان می‌دهد...
من تا صبح می‌توانم چنین مثال‌هایی بزنم...اما دوستان عزیزم،خوانندگان گلم و به‌خصوص نیلوفر عزیز،جذاب بودن صرف نوشته،محبوب بودن و پربازدید بودن و کامنت زیاد داشتن یک وبلاگ نشانه فاخر بودن یک وبلاگ نیست...درست است که دنیای وبلاگ گاهی به یک میدان رقابت تبدیل می‌شود اما اخلاق هنوز زنده است...انسانیت هنوز زنده است...هنوز هم احترام یک گوهر باارزش است...و هر وبلاگی که اینها را رعایت کند باقی و پابرجا می‌ماند...
درست است که همه ما برای دل خودمان می‌نویسیم...اما اگر هدف از نوشتن فقط برای دل خودمان بود،در دفترمان می‌نوشتیم...اخلاق حرفه‌ای فاکتورهای دیگری را نیز نیاز دارد...من متاسفم برای بسیاری از وبلاگ‌ها و وبلاگ‌نویسان...زمانی که احترام می‌گذاریم،انتظار احترام داریم و گمان نکنم که انتظار بی‌جا و بیش از حدی باشد...
در پایان تشکر می‌کنم از بعضی از دوستان خیلی خوب وبلاگیم...کسانی که همواره مشوق من بوده‌اند،حمایتم کرده‌اند،باورم داشته‌اند و به من احترام گذاشته‌اند...کسانی که می‌دانند همیشه دوستشان خواهم داشت و از آنها حمایت خواهم کرد...:
پاندا ، نگارنده ، گلناز ، شعرواره ، همهمه‌های تنهایی ،pearl ، با ما یگانه باش ، شب‌دلتنگی ، آذرخش ، ماریونت ، صدای شیرین ، کاغذ دعوت ، انبوه سیب‌خورها ، دکتر ماری ، طعم باران ، مدیسن‌من ، در جستجوی ناکجا آباد ، آفتابگردان عاشق ، روزهای تنهایی حمیدرضا ، میم ، خلوت‌گاه دل ، ناظم‌الاطبا ، دروغگو ، باران‌بانو ، ستاره عشق و رویای نیمه‌تمام...

خاطره دوران انترنی باشد برای پست بعدی...!بامن حرف نزن

  
نویسنده : حامد رجایی Hamed Rajaee ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :