خداحافظ

مدتی است که روی دور خداحافظی قرار دارم...سال ٨٨ برایم با خداحافظی‌های بی‌شماری مصادف بوده است...خداحافظی با افراد و چیزها و موضوعات بی‌جان،که البته برای منی که با موضوعات و اجسام بی‌جان نیز ارتباط زیادی برقرار می‌کنم؛فرقی با خداحافظی با انسانها نداشته است...
افکار زیادی همزمان در ذهنم قرار دارد...افکار و دلایل بی‌شمار...زمانی در چند پست(مانند این پست و این پست) دنیای وبلاگ را نقد کرده‌ام و دوستان بی‌شماری نیز بر من تاختند؛هر چند که برایم حرفها و انتقاداتشان اهمیتی نداشت چون به درستی حرفهایم اعتقاد کامل داشتم و دارم...تا کنون این جمله را نگفتم،اما در این پست آخر می‌گویم:از نظر من ٩٠ درصد وبلاگها ارزش اینکه اسم وبلاگ رویشان باشد،را ندارند و خیلی از نویسندگانش نیز نه سواد نوشتن دارند و نه ذوق و هنر وبلاگ‌داری...دیگر مهم نیست...
من اخلاق خاصی دارم...آن هم این است که برایم مهم است در فضایی که زندگی می‌کنم،چه افراد دیگری هم حضور دارند...مثلا در یک مهمانی چه کسان دیگری نیز دعوت هستند،و یا در همسایگی ما چه کسانی زندگی می‌کنند...به همین دلیل برایم مهم است که چه کسانی در این دنیای مجازی قلم می‌زنند و اسم چه کسانی در کنار من در این فضا قرار می‌گیرد و یا لینک چه وبلاگهایی در کنار لینک وبلاگهایم قرار می‌گیرد...من به زندگی مسالمت‌آمیز اعتقاد دارم،اما به سکوت اعتقاد ندارم...
از زمانی که آن پست معروف و جنجالی دنیای وبلاگی را نوشتم تا امروز خیلی چیزهای دیگر را فهمیدم...مسائلی که بسیاری از ارکان این دنیای پوشالی وبلاگ را خواهد لرزاند...چهره واقعی بسیاری از وبلاگ‌نویسان بعضا معروف را کشف کردم و شناختم...می‌خواستم زمانی از آنها بنویسم،اما امشب تصمیم دیگری گرفتم...
من هنوز هم به آن جمله معروف نادر ابراهیمی در مورد اسطوره‌ها که در آن پست دنیای وبلاگی نوشته‌ام اعتقاد کامل دارم...من متاسفم برای بسیاری از وبلاگ‌نویسان که البته مستحق این لغت نیستند...متاسفم برای آن عقده‌ها و دروغهایشان...برای آن دروغ نوشتن و صادق ننوشتنشان...
مرا در طی این سالها چه شده بود؟...منی که کمتر کسی را شایسته شنیدن دردهایم می‌دانستم و می‌دانم،چرا اندکی از خودم نوشتم و آن را با دیگرانی شریک کردم که هرگز نمی‌توانند آنها را درک کنند...چرا منی که به این جمله‌ام اعتقاد کامل داشتم که صندوقچه گوهر درون را جز بر اهلش،بر کسی نگشایید...( نم‌نم )؛از درونم می‌نوشتم و از نوشتنش لذت می‌بردم؟...
وقتی می‌دانم که درون آنقدر پرحرف و پیچیده است که نمی‌توان به درستی آن را به قلم کشاند و آنچه نوشته می‌شود درک نمی‌شود،دلیلی برای نوشتن وجود ندارد...وقتی می‌بینم افرادی دون شان انسانیت در این فضا وجود دارند و هر حرف و جمله را با ناسزا و فحاشی جواب می‌دهند،چرا باید نوشت...وقتی می‌بینم که کسانی که در مغزشان و دلشان ذره‌ای انسانیت و عقلانیت وجود ندارد و بدون ذره‌ای مطالعه و اطلاعات،مطالبی جلف،بی‌ارزش،زشت،سریع و نقدهای مسخره و آبکی می‌نویسند و در کنار من قرار می‌گیرند،مشمئز می‌شوم...وقتی زمانه را می‌بینم که سکوت و ننوشتن از آن جایز نیست و نوشتنش نیز با وجود خطراتش جایز نیست...برای نوشتن دلیلی نمی‌ماند...
وقتی می‌بینم چه افرادی قرار است پزشکان این مملکت شوند،بر خود می‌لرزم و بر حال این جامعه افسوس می‌خورم...کسانی که همه چیز را به بازی می‌گیرند،حتی عقل و شعور و انسانیت را...حتی خودشان را...
می‌روم...مدتی بسیار طولانی...شاید هم هرگز برنگردم...اما اگر برگردم خواهم نوشت،چیزهایی که امشب نگفتم...اگر هم برنگشتم که هیچ...
اما،وبلاگهایی که در طی این مدت می‌خواندم را یواشکی باز هم خواهم خواند...
گهگاه،هروقت دلم برای نوشتن تنگ شد،در ازگوربرگشته و مدلاگ خواهم نوشت...
خداحافظ همگی...خداحافظ تمام کسانی که اینجا را دوست داشتند و تحسین کردند و کسانی که دوست نداشتند و نقد کردند و یا توهین کردند...
خداحافظ دنیای وبلاگ...با اینکه سرشارم از حس نوشتن...بامن حرف نزن

پ.ن١: اگرکسی رنجید،عذرخواهی می‌کنم...منظورم خوانندگان خوبم نبوده است...

پ.ن٢: صبر کن ای دل که از لذت‌چشانی‌های اوست؛لطفهای گاه‌گاه و وعده‌های دیردیر...!

پ.ن٣: برایم دعا کنید...

...........................................................................................

بعد نوشت ١: ممنونم از ابراز لطف شما دوستان و خوانندگان عزیز...از حرفهای پرمهرتان شگفت‌زده شدم...نمی‌دانم چه بگویم؛فقط می‌توانم تشکر کنم...

بعد نوشت ٢: ممنونم از این دوستان عزیزم: نگارنده ، گیلاس ، این آدما ، زندگی جاریست ، یاداشتهای یک دانشجوی پزشکی ، پزشکی و زندگی ، چهارده ترم زندگی ... بسیار لطف کردید...

بعد نوشت ٣: خیلی ناراحت شدم وقتی دیدم حس غریب که وبلاگ خوبی بود به خاطر این پستم بسته شد...امیدوارم که با هم برگردیم...

بعد نوشت ۴: درست است که نمی‌نویسم،اما همچنان در دنیای نت حضور دارم و همه چیز را می‌خوانم و می‌بینم...چند نفر همکار!!! که نمی‌دانم در موردشان چه بگویم بس که همه‌جوره کوچک هستند،سم‌پاشی‌هایی می‌کنند...یادشان باشد شیر همیشه شیر است حتی اگر پیر باشد...بترسید از روزی که برگردم...
بعد نوشت ۵: و اما...از نظر من قلم هنوز و همیشه مقدس است...نوشتن نیز مقدس است...اما چیزهایی که نوشتم اینقدر برایم سنگین و سخت بود که تصمیم گرفتم مدتی ننویسم،بلکه این پیام به گوش دیگران به خوبی برسد،رویش فکر شود و اثراتش دیده شود...من هم در این مدت می‌خوانم و فکر می‌کنم...مرزبندی‌هایم را کامل می‌کنم و راهکارهایی را پیدا می‌کنم و می‌آیم مانیفست وبلاگ‌نویسی‌ام را می‌نویسم...جبهه جدیدی را در دنیای وبلاگ پایه‌گذاری خواهم کرد...با تمام دوستانم برمی‌گردم...برمی‌گردم و با قدرت هدفم را ادامه خواهم داد...پس تا آن موقع وظیفه دیگر دوستان است که این پرچم را حفظ کنند و این پیام را به دیگران برسانند...خوب مطالعه و فکر کنند...به امید آن روز...لبخند

بعد نوشت ۶: دوستتان دارم...

بعد نوشت ٧: قرار بود از گور برگشته را تنها نگذارید...از خود راضیبامن حرف نزن

  
نویسنده : پدر ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸


سراب نه چندان زیبا

با نام و یاد خدا
تا جایی که یادم می‌آید،از وقتی که فهمیدم دنیا چگونه است و محیط اطراف از چه ‌چیز و کس تشکیل می‌شود،درس خوانده‌ام...در تمام دوران قبل از دانشگاه،حتی در تابستانها نیز درس خوانده‌ام...همیشه آزمونی وجود داشت و بهانه‌ای برای سخت درس خواندن...همیشه من درس می‌خواندم و اقوام و دوستان بازی و تفریح می‌کردند و من با حسرت به آنها نگاه می‌کردم و یا در ذهن بازی و تفریحشان را تصویرسازی می‌کردم و خودم را قانع می‌کردم که روزی این سختی‌ها به پایان خواهد رسید و به جایی خواهم رسید که ارزش این سختی‌ها را داشته باشد و از آنها بالاتر خواهم شد...بیست و دو سال اینگونه گذشت...تمام آن دوستان و اقوام یا دیگر دانشگاه نرفتند و یا یک لیسانس الکی و به زور گرفتند و وارد بازار کار شدند و با پول پدرشان،پادشاهی می‌کنند و همچنان تفریح و استراحت و بازی می‌کنند و هر بار من را می‌بینند می‌گویند دکی این درست تمام نشد؟پیر شدی که!...لبخندی تلخ،همراه با سکوت تنها جواب من است...سالهاست که آنها کار می‌کنند و پول در می‌آورند و برای خودشان زندگی ساخته‌اند؛اما من هنوز هم درآمدی ندارم و تنها منبع در‌آمدم جیب پدرم است...هنوز هم صبح زود بیدار می‌شوم و درس می‌خوانم تا شب شود و استرس این را داشته باشم که کم خواندم یا خوب نخواندم...!
این دو روز آخر هفته برایم به سختی گذشت...خانواده به ییلاق رفته بودند...مهمان هم داشتند...جسمم اینجا بود و درس می‌خواند،اما خیالم آنجا بود و حسرت می‌خورد...
می‌دانم که خسته شده‌ام...می‌دانم این راهی است که خودم انتخاب کردم؛اما یادم نمی‌آید که آیا واقعا واقعا خودم از همان اول این راه را انتخاب کردم یا نه...در طول این سالها درس می‌خواندم چون در درس خواندن موفق بودم،اگر استعداد نداشتم،باز هم این راه را انتخاب می‌کردم؟...نمی‌دانم...گاهی وقتها به خودم می‌گویم کاش استعدادی نداشتم،کاش در درس موفق نمی‌شدم...کاش نمرات خوبی نمی‌آوردم تا هم خودم تشویق نمی‌شدم و هم خانواده پشتیبان این راه نمی‌شدند...
می‌دانم...می‌دانم خستگی این چند ماه بالاخره اثر گذاشته است...می‌دانم نگاه کردن به مسیر سخت پیش‌رو بیشتر خسته‌ام می‌کند...اما،جدا من هم دلم استراحت و تفریح می‌خواهد...می‌دانم که هرگز مثل آن دوستان و اقوامم نه پولی درخواهم آورد و نه تفریح و استراحت خواهم کرد...این سرنوشت ناگزیر من است...
تمام تلاشم را خواهم کرد تا پسرم پزشکی نخواند...
گوش می‌دهم به صدای بسیار زیبای اکبر گلپایگانی:

تصورهای باطل نقش زد آینده ما را
به تصویری مجازی خط کشید آیینه ما را
رفاقتها،محبتها چرا زیبا سرابی بود
گذشته لحظه‌های عشق ما آشفته خوابی بود
غرورم را لباست می‌کنم،باز التماست می‌کنم
تا وقت دیدار
دو چشمم فرش پایت می‌کنم،جانم فدایت می‌کنم
من را میازار،من را میازار
برای خنده‌هایت بر من و بر اشک خونینم دلم تنگه
برای سر نهادن‌های تو بر دوش و بالینم دلم تنگه
برای با تو بودن‌ها دلم تنگه،نفس با تو کشیدنها دلم تنگه
تصورهای باطل نقش زد آینده ما را
به تصویری مجازی خط کشید آیینه ما را
رفاقتها،محبتها چرا زیبا سرابی بود
گذشته لحظه‌های عشق ما آشفته خوابی بود
غرورم را لباست می‌کنم،باز التماست می‌کنم
تا وقت دیدار
دو چشمم فرش پایت می‌کنم،جانم فدایت می‌کنم
من را میازار،من را میازار
شکستنهای قلب پرغرورم،تحمل‌کردن روح صبورم
شمردن‌های تکرار شب و روز،غم شب‌تلخی و تنهایی روز
برای آن دو چشم کهربایی،که آتش زد مرا با بی‌وفایی
برای بوسه هنگام دیدار،وداع تلخ آن با چشم نم‌دار
شکسته قلب من بشکستی و از من نپرسیدی
دل بسوزنده آهم بدیدی و هرگز نترسیدی
هنوزم آسمانم را فقط تنها تو خورشیدی
کشانیدی به ویرانی مرا از غم تو پاشیدی
غرورم را لباست می‌کنم،باز التماست می‌کنم
تا وقت دیدار
دو چشمم فرش پایت می‌کنم،جانم فدایت می‌کنم
من را میازار،من را میازار

میازار موری که دانه‌کش است،که جان دارد و جان شیرین خوش است!!!قهقهه

پ.ن:مگه مجبوری وبلاگ بنویسی خانم دکتر!!!

وبلاگ ازگوربرگشته نیز با بزرگترین غم خداوند آپ شد...

  
نویسنده : پدر ; ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


بازی وبلاگی

به دعوت گلاره عزیز:

١-تا حالا شده خواب باشین و یه جورایی احساس کنین و بفهمین که همه چیز خوابه و تموم می‌شه؟حالا اگه امروز یکی بگه همه این دنیایی که دارید لمس می‌کنید ومی‌بینید با همه اتفاقاتش فقط یه خوابه؛شما با وجود اینکه نمی‌دونین تو بیداری،تو دنیای واقعی چی انتظارتونو می‌کشه باز دوست دارین بیدارشین؟به نظرتون بیدار که شدین با چه جور دنیایی مواجه می‌شین؟قشنگتر از الان یا...؟
من بارها و بارها به این موضوع فکر کرده‌ام...دنیای اطراف ما دنیایی است که ما انسانها خودمان ساخته‌ایم...اگر قرار باشد این شرایطی که در سوال است پیش بیاید و همان آدمها در این دنیا باشند،فرقی نخواهد کرد...اما دوست دارم که این دنیا عوض می‌شد...دنیایی که نقش بیشتری در آن داشتم...
٢-اگه قرار بود همه دنیا و فلسفه ی زندگیو تو یه تصویر نشون بدین،چی می‌کشیدین؟
مجسمه مریم مقدس که عیسی را در بغل گرفته است...این تصویر برایم سمبل خیلی چیزها است...محبت،عشق،پاکی و رسالتی مقدس و عظیم...
٣-
قشنگترین آرزو و رویای بچگیتون؟
دلم می‌خواست جراح قلب شوم تا بتوانم بابابزرگم را عمل کنم و خوب شود...نمی‌دانستم آرزویی کردم که تحققش به زمانی طولانی نیاز دارد و اگر هم به این آرزویم برسم دیگر بابابزرگ نیست تا خوب شود...اما همیشه برایم آرزوی شیرینی بود...
۴-اگه الان می‌تونستین به همه مردم دنیا یه صفت یا توانایی بدین بهشون چی می‌دادین؟
عقل و دانش واقعی...چرا که من به این جمله حضرت علی معتقدم که فرمودند بزرگترین فقر نادانی است...به نظر من جهل تاسف‌برانگیزترین پدیده دنیاست...
۵- بزرگترین تفاوت زن ومرد از نظرشما؟
زنان یک ظرف بزرگ به نام عشق دارند که بیشترین توجهشان به آن است و چیزهای دیگر را در ظرفهای کوچکتر از آن و در کنارش و یا در داخل این ظرف بزرگ قرار می‌دهند،اما مردان ظرفهای کوچکتر و در اندازه‌های یکسانی دارند که به این ظروف توجه و اهمیت یکسانی نشان می‌دهند...در هر حال معتقدم که زنان و مردان دو دنیای متفاوت دارند و متفاوت نگاه می‌کنند...
۶- اگه قرار بود یه کلمه رو از لغت نامه زندگی حذف کنین،,اون کلمه چی بود؟
من قبلا این را در نم‌نم نوشته‌ام...آن لغت،خداحافظ و خداحافظی می‌باشد...
٧- کسی که بخواین ملاقاتش کنین؟
کسی که اطلاعاتی ماورایی داشته باشد و آنها را به من نیز بگوید...
٨- اگه این امکان به شما داده بشه که بتونین یه سوال،فقط یه سوال (هرسوالی در هر موردی)بپرسین و قرار باشه به این سوالتون جواب داده بشه چی می‌پرسین؟
از آینده شغلی و تحصیلیم می‌پرسم...
٩-اگه قرار باشه برا همیشه از این دنیا برین و بخواین یه یادگاری ازش داشته باشین چی برمی‌دارین ازش؟
یک قلم...بدون هیچ توضیحی دیگر...
١٠-
قشنگترین جمله یا بیت شعری که خیلی بهش معتقدین؟
زندگی من در جملات قصار و کوتاه و ابیات گذشته است...نمی‌توانم انتخاب کنم...من هنوز به حرفهایی که در نم‌نم زده‌ام اعتقاد دارم...هر چند از اعتقاد تا عمل فاصله بسیار است...
١١- به نیمه عمرتون می‌رسین و مثل بعضی قبایل رسمه که یه اسم جدید برا خودتون انتخاب کنین،چی انتخاب می‌کنین؟
من عاشق اسم خودم هستم...حتما همین اسم را دوباره انتخاب می‌کردم...به نظرم این بهترین اسمی بود که می‌شد برایم گذاشت...
١٢- تاکید می‌شود پاسخ دادن به این سوال الزامیست:با ماوس،درخت،سیاست یک جمله بسازید:
دیگر با ماوس،درخت سیاست را کلیک نخواهم کرد...

این دوستان به این بازی دعوت هستند و همه کسانی که اینجا را می‌خوانند:
یاشار ، مدیسن‌من ، دکترماری ، انرژی مثبت ، هستی ، دکتر ستاره ، بابالنگدراز ، همون و پویا متهمی که اعترافات دردسرسازی ‌کرد...

  
نویسنده : پدر ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


سرای خاله

با نام و یاد خدا
شکر خدا درس بسیار سخت و مهم داخلی در عرض دو ماه خوانده شد...خیلی جالب است که در یک کتاب به اسم هاریسون،که منبع بسیار مهم و معتبری است؛اینقدر تناقض در مباحث مختلف وجود دارد؛حتی در مبحثی مانند فشار خون...شاید این تناقضات در بالین مشکل‌ساز نباشد،اما برای امتحان بسیار مهم است...
سخت‌ترین و مزخرف‌ترین درس دنیا،یعنی اطفال آغاز شد...واقعا درس وحشتناکی است...
در این یک‌ماه و خورده‌ای که از ایام انتخابات و خود انتخابات و وقایع بعدش گذشت،چیزهایی دیدیم و شنیدیم که می‌شود از آنها کتابها نوشت...نمی‌دانم چه بگویم...ما که کاره‌ای نیستیم،اما به عنوان یک شهروند عادی و درجه چندم و یک تماشاگر و شنونده خوب،می‌بینیم و می‌شنویم و با عقل ناقص خود قضاوت می‌کنیم و نتیجه می‌گیریم؛نتایجی که بسیار تلخ هستند...
مدعی دوستی با ملت کشور غاصب،معاون رئیس دولت شد...مبارک همه باشد...این آغاز سحر است...هنوز مانده است...خیلی چیزها مانده است...اما برای من این انتصاب اصلا عجیب نبود،چون اینجا دیگر سرای خاله شده است...
طرف را رئیس سازمان ملی جوانان می‌کنند،ایشان قبول نمی‌کنند...حق دارد،چون اینجا به‌حق سرای خاله است...
دکتر(سابق)کردان این روزها دست به افشاگری و مصاحبه‌ زده است...ایشان طی یکی از این مباحث از چندین طرح ترور ناموفق خودش و همچنین نقشش!!! در افشای کودتای ناموفق نوژه سخن گفته است...از آنجا که اینجا سرای خاله است؛کم مانده است بگوید که انقلاب را نیز یک تنه به سرانجام رسانده است،البته اگر دیگران یادشان برود که ایشان در لحظه انقلاب در زندان بودند؛البته به دلایل بسیار بسیار غیر سیاسی!!!
در این چند روز آخر لفظ نماز اولی باب شده بود...لفظی بسیار تحقیرآمیز که ناشی از یک دید،باسابقه زیاد است و من زمانی در موردش نوشته بودم...دیدگاهی که خدا و اسلام و پیغامبر را از آن خویش می‌دانند...اما سوال اینجاست که اگر عده‌ای در این مملکت اسلامی، به‌اصطلاح نمازاولی باشند،ایراد از کیست؟...جدا این اصطلاح نماز اولی اصطلاح عجیب و غریبی بوده است...لابد خانمهایی هم که به آنها نماز اولی گفتند،چادراولی بودند!!!
یک نویسنده مورد علاقه و بزرگ دیگر نیز درگذشت...اسماعیل فصیح...نویسنده کتابهایی بسیار خوب که از همه مهمتر شخصیت جلال آریانش را در کتاب زمستان ۶٢ دوست داشتم...روحش شاد...
باری دیگر هواپیما در کشور ما زحمت عزرائیل را کم کرد...پرواز تهران به آخرت در نزدیکی قزوین فرود آمد و تمام مسافرانش کشته شدند...طبق آمار،ده درصد سقوطهای هواپیماهای شرکت توپولوف،در ایران بوده است...جای تاسف است که کشور ارمنستان که فقط چند شهروندش در این پرواز بودند،دو روز را عزای عمومی اعلام کرد،اما تلویزیون ما حتی یک نوار سیاه را نیز در گوشه تصاویرش نگذاشت...چقدر در این سرای خاله،انسان ارزش دارد...البته اگر در این سرا انسان ارزش داشت...(چه بگویم؟!!!)
وبلاگ ازگوربرگشته نیز با بزرگترین غم خداوند آپ شد...موضوعی که برایم جالب است،این است که با بسته شدن نم‌نم،بغض پاییزیم به این وبلاگ انعکاس یافته است؛باید فکری برایش بکنم...هر چند که من با بستن نم‌نم،خودم را تنبیه کردم،تنبیهی سخت که لازم و بایسته بود...
از این به بعد هر وقت یک چیزی بخواهم،یک پست راجع به مادرم در وبلاگم می‌نویسم،جواب می‌دهد!!!...مرسی مادر...قلب
زمانی رفیقی داشتیم به اسم پیام(لینکش رو گذاشتم تا ویزیتورهاش یکمی بالا برود!)...اینکه می‌گویم داشتیم،نه اینکه الآن نباشد،اما انگار نیست...معلوم نیست کدوم...هست!...از یابنده تقاضا می‌شود ایشان را در هر رستوران و غذاخوری که هست(چون ماشالله ایشان اصلا علاقه‌ای به غذا ندارند و مرتاض هستند)دستگیر کرده و مراتب را اعلام کنند...آقا پیام از وقتی رفتی دیار غربت و فرنگ،کلاست رفته بالا،تحویل نمی‌گیری...نکن آقا،لااقل اسراف نکن!!!
سوزان قسمت پنجم داستان من را نوشت...دعوت می‌کنم که بخوانیدش...
پست بعدی من یک بازی وبلاگی خواهد بود که چند وقت پیش به آن دعوت شدم...

  
نویسنده : پدر ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸


مادر

من خیلی کم درد و دل می‌کنم و تو بهتر از هر کسی در دنیا این اخلاق من را می‌دانی...اما عجیب اینجاست که خیلی خوب حرفهای ناگفته من را می‌دانی و برایشان مرهم می‌شوی...
و این ناشی از آن قدیمی‌ترین پیوند مقدس و آسمانی من است که بین من و تو وجود دارد...پیوندی که عمرش از عمر من هم بیشتر است...
گاهی تنها حضورت،تنها چشمانت،برای گفتگو و آرامش کافی است...گاهی تنها لمس دستان پر مهرت تمام غمها و خستگیها و استرسها را پاک می‌کند و با خود می‌برد...
اما تو می‌دانی که حامد ،برای تو،پسر بسیار لوس و پرتوقعی است...و فقط برای تو خودش را لوس می‌کند...می‌دانی که پسرت در مقوله محبت،بسیار تمامیت‌خواه و خودخواه است و هرگز قانع نمی‌شود...تو می‌دانی که پسرت بجز تو هیچ منبع محبت و آرامشی ندارد...
امروز وقتی رفتی،بغضی سراسر وجودم را گرفت که چاره‌ای جز سرازیر کردنش نیافتم...دوست داشتم و دارم همیشه پیشم باشی...
این را یک بار توی نم‌نم نوشته‌ام،باز هم می‌نویسم:
یادمه کلاس سوم ابتدایی بودم...یه انشا داشتیم با عنوان مادر...جمله‌ای نوشتم که هنوز هم بهش معتقدم و دوستش دارم...٢٠ سال پیش گفتم:مادر کلمه‌ای است که نمی‌توان معنا کرد...از پیچیده‌ترین واژه‌ها است...بعد این سالها هنوز به جمله‌ای که گفته بودم ایمان دارم،تازه می‌فهمم که واقعا چی گفتم!
و جالب اینجاست که ۵ سال پیش که آنرا در نم‌نم نوشتم فکر می‌کردم که واقعا فهمیده‌ام که آن هنگام در انشایم چه نوشته‌ام،اما الآن می‌بینم که خیلی چیزها نسبت به پنج سال پیش،بیشتر فهمیده‌ام و حال می‌دانم که اتفاقا خیلی بیشتر،چیزهایی است که در این مورد نمی‌دانم و نمی‌فهمم...
این چه جادویی است...این چه عشقی است...این چه علاقه‌ای است که من هرگز آن‌را درک و فهم نخواهم کرد و به عمق وجودیش پی نخواهم برد...
با تمام احترام به پدرم و جایگاه و نقشش در زندگیم،پدر هرگز نمی‌تواند جای مادر را بگیرد...شاید به همین علت است که من هرگز روابط مادر و فرزندش را درک نمی‌کنم؛چون من مادر نخواهم شد...
در طی این ده سال اخیر،بنا به شرایط زندگی و تحصیلی،تقریبا از محبت همیشگی و روزانه‌ات دور بوده‌ام و همیشه این کمبود را احساس کرده‌ام...شاید،این حرف برای یک پسر ٢٨ ساله که دیگر مرد شده‌ است،کمی دور باشد،اما من هنوز هم گاهی از دلتنگیت می‌گریم و بغض می‌کنم...
دوستت دارم...دوستت دارم چون می‌دانم و می‌بینم که تو از من هم،نسبت به آینده و زندگیم نگران‌تر هستی...چون می‌بینم و می‌دانم تمام تمام لحظه‌های زندگیت با عشق به من و به‌خاطر من می‌گذرد...چون می‌بینم و می‌دانم اگر تو نبودی،من هیچگاه در این جایگاه و این وضعیت نبودم...چون می‌بینم و می‌دانم که تو پابه‌پای تمام امتحانات و درسها و شب‌بیداری‌های من بیدار و نگران بودی و برایم دعا کردی...چون یادم است که پسر لاغر و ضعیف و نحیفت در کلاس اول نمی‌توانست مداد در دست بگیرد و در نوشتن مشق بسیار بسیار کند بود و تو تا پاسی از شب کنار من،صبورانه می‌نشستی و بدون هیچ کلامی که استرسی وارد کند،نوشتنم را نگاه می‌کردی و به من دلگرمی می‌دادی...چون می‌دانم و می‌بینم که هرگاه غمگین و یا خسته بودم و یا گریستم،تو نیز غمگین شدی و گریستی و با کلام و صدا و دستان پرمهرت سعی کردی غصه را از من بزدایی و امیدوار و شادمانم نمایی...چون می‌دانم و می‌بینم که همیشه پشتیبان و یاور من بودی و همیشه به من اعتماد به نفس داده‌ای...
می‌دانم که تو از من هیچ چیزی را تا جایی که در توانت بود،دریغ نکرد‌ه‌ای و نخواهی کرد...از آرزوهایت خبر دارم...تمام تلاشم را می‌کنم تا تو را راضی و خوشحال کنم که من تمام هدفم در تمام زندگیم لبخند شادی تو بوده است...من تلاش می‌کنم که در زندگیم موفق و انسان باشم و آنگاه تمام زندگیم را به پای دستان پر مهرت می‌ریزم...
یادم است که زمانی که مدرسه بودم،شعری از ایرج‌میرزا در کتاب ادبیات ما بود...معلم به من گفت که بخوانمش و زمانی که خواندمش،در پایان گریستم...من این شعر را بسیار دوست دارم و از حفظ می‌نویسمش...بسیار زیباست:

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام...که‌ کند مادر تو با من‌ جنگ‌
هرکجا بیندم‌ از دور کند...چهره‌ پرچین‌ و جبین‌ پر آژنگ‌
با نگاه‌ غضب‌آلود زند...بر دل‌ نازک‌ من‌ تیری‌ خدنگ
مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌...شهد در کام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌
نشوم‌ یک‌دل‌ و یک‌رنگ‌ ترا...تا نسازی‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌
گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌...باید این‌ ساعت‌ بی‌‌خوف‌ و درنگ‌
روی‌ و سینه‌ تنگش‌ بدری‌...دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینه‌ تنگ‌
گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌...تا برد ز آینه‌ قلبم‌ زنگ‌
عاشق‌ بی‌خرد ناهنجار...نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بی‌‌عصمت‌ و ننگ‌
حرمت‌ مادری‌ از یاد ببرد...خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ زبنگ‌
رفت‌ و مادر را افکند به‌ خاک‌...سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ‌
قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود...دل‌ مادر به‌ کفش‌ چون‌ نارنگ‌
از قضا خورد دم‌ در به‌ زمین‌...و اندکی‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌
وان‌ دل‌ گرم‌ که‌ جان‌ داشت‌ هنوز...اوفتاد از کف‌ آن‌ بی‌فرهنگ‌
از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود...پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌
دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌...آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ‌:
آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌

دوستت دارم مادر...دوستت دارم...تا همیشه...از خدا می‌خواهم تو را برای همیشه برایم نگاه دارد؛که می‌دانم اگر تقدیری نیک باشد،از دامان تو به بهشت خواهم رفت...دوستت دارم!قلب

پ.ن:الآن مادرم با خواندن این پست،فقط خواهد گفت:حامد تو باز پای اینترنت هستی؟!!!برو بشین پای درست!قهقهه

  
نویسنده : پدر ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
تگ ها : مادر


سلام آخر

مدتها بود که به آن درون توجهی نکرده بودم...مدتها بود که عامدا،به آن درون درون قفلی محکم زده بودم و اجازه خودنمایی نمی‌دادم...
اما...ماه همیشه پشت ابر،پنهان نمی‌ماند...غمی سنگین ناگهان بالا آمد و همه چیز را کنار زد و از گونه‌هایم سرازیر شد...دلم برای این اشک هم تنگ شده بود...
دلم تنگ شده است...عجیب...
همه چیز با شنیدن شاهکار بی‌بدیل احسان خواجه‌امیری آغاز شد...سلام آخر...

سلام ای غروب غریبانه دل...سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه‌های جدایی...خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن...خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق...خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه...خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی‌مانی ای عمر بی‌من...تو را می‌سپارم به دلهای خسته
تو را می‌سپارم به مینای مهتاب...تو را می‌سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته...تو را می‌سپارم به رویای فردا
به شب می‌سپارم تو را تا نسوزد...به دل می‌سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد...اگر روزگار این صدا را نگیرد
خدحافظ ای برگ و بار دل من...خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی،اگر زرد ماندم...خداحافظ ای نوبهار همیشه

شبهای من با تو روشن بود...کاش تاریک نمی‌شد...
گلناز ،تو یکی از معدود افرادی هستی در دنیا،که شاهد اشکهایم بودی...فکر کنم بدانی که چه می‌گویم و چه حالی دارم...
نم‌نم ،تو واقعا بی‌نظیری...باز هم یکی از حرفهایت مصداق پیدا کرد:کاش اولین سلام آشنایی،هرگز گفته نمی‌شد...!
خودم خوب می‌دانم که دردم چیست...دردهای من درمانی ندارند...

  
نویسنده : پدر ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


حکایت این روزها...

با نام و یاد خدا
مطالعه تاریخ،یکی از لذت‌بخش‌ترین و عبرت‌آموزترین موضوعات زندگی من بوده است...بر هر انسانی واجب است که از تاریخ کشورش اطلاع داشته باشد...
حسن صباح ،بی‌شک یکی از بزرگترین و تاثیرگذارترین انسانهایی بوده است که در ایران زمین ظهور کرده است...او فرقه‌ای را زنده کرد و حکومتی را پایه گذاری کرد که تا ٩٠ سال،لرزه بر اندام پادشاهان ایران و خلفای عباسی می‌افکند...قدرت فرقه صباحیه در ایران بر پایه قلاع مستحکم استوار بوده است...میراثی که او برای بازماندگانش برجای گذاشت همدلی و وحدت فرماندهان هر قلعه و تمرینهای نظامی هر روزه در هر قلعه و عدم ثروت‌اندوزی شخصی بزرگان این فرقه بوده است...نخستین جانشینان حسن صباح مانند بزرگ‌امید و حتی حسن دوم که ادعای نور خدا می‌کرد در این زمینه‌ها موفق عمل کردند و قدرت این فرقه را افزایش دادند...اما به تدریج نشانه‌های زوال،ظاهر شد...همانطور که تاریخ می‌گوید،فرقه صباحیه،فرقه بسیار ثروتمندی بوده است و اگر برخلاف اعتقاداتشان می‌توانستند پولشان را به ربا بدهند،هیچ قدرت اقتصادی در دنیا نمی‌توانست با آنها رقابت کند...کم‌کم فرماندهان هر قلعه ارتباطشان را با الموت که قدرت مرکزی بود،قطع کردند و به اصطلاح مستقل عمل می‌کردند و حتی پولی که در اختیار داشتند را برخلاف اصلی که قبلا بوده،به الموت نمی‌فرستادند...همین باعث شد که در اواخر عمر این فرقه،دیگر آن قدرت سیاسی سابق وجود نداشته باشد و حکومت مرکزی ایران و همچنین خلفای عباسی آن هراس سابق را نداشته باشند و دیگر حرف این فرقه نفوذ و تاثیری بر آنها نداشته باشد...
تا اینکه هلاکوخان به ایران حمله کرد...او توسط خواجه نصیرالدین طوسی از قدرت فرقه صباحیه و قلاع آن اطلاع یافت...تصمیم به حمله به قلاع اسماعیلیه گرفت...تاریخ شهادت می‌دهد که اگر این قلاع و فرماندهانش با یکدیگر متحد بودند و حتی بغداد(حکومت عباسی)نیز به پیشنهاد اتحاد الموت پاسخ می‌داد،هرگز هلاکوخان موفق به فتح تک‌تک این قلاع و همچنین بغداد و نمدمال کردن آخرین خلیفه عباسی نمی‌شد...وقتی هلاکوخان به پای هر قلعه می‌رسید،فرمانده آن قلعه از فرماندهان قلاع دیگر درخواست کمک می‌کرد،اما آن اصل معروف مرگ خوب است اما برای همسایه ،به ذهن فرماندهان دیگر می‌رسید و حتی در دل راضی و خوشحال می‌شدند که رقیبی از میان برده می‌شود و فکر نمی‌کردند که این سرنوشت،در آینده بر آنها نیز نازل خواهد شد...بعضی از قلاع بدون جنگ و خونریزی تسلیم شدند،اما بعضی از آنها تا آخرین نفر جنگیدند و کشته شدند...پایان ماجرا را نیز همه می‌دانند...ایران عزیز ما زیر سم اسبان مغول غارت شد،قلاع اسماعیلیه فتح شدند و بغداد شخم زده شد و آخرین خلیفه عباسی در داخل نمد،زیر سم اسبان کشته شد و دو حکومت مذهبی دنیای اسلام یعنی صباحیه و عباسیه در یک زمان از بین رفتند...
همینجوری...
___________________________________________________________________
مردی بود...مردی که هیچ فرقی با من و تو نداشت...مردی که اسم خاصی نداشت...شهرتی نداشت تا من و تو او را بشناسیم...مردی بود که در همین هوا نفس می‌کشید و در همین زمین زندگی می‌کرد...اما٬مردی خسته بود...خسته از کار و فشارهای روزمره زندگی...آنقدر خسته بود که چشمانش ماشینی را که در تاریکی شب به او نزدیک می‌شد را نمی‌دید...ماشین نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و آن مرد خسته همچنان غرق افکار خویش بود...ماشین به آن مرد نزدیک شد و به او برخورد کرد و او را زیر گرفت و رفت...مرد بر زمین افتاد و دراز کشید و دیگر تکان نخورد...آن مرد٬مُرد...آن مرد دیگر خسته نبود٬دیگر فکر نمی‌کرد...از دست افکارش راحت شده بود...و من و تو هیچ‌گاه نفهمیدیم مردی بود که زنده بود٬فکر می‌کرد٬خسته بود و در آخر مُرد...!
باز هم همینجوری...
___________________________________________________________
مهدی آذریزدی
نویسنده‌ای بود که کتابهایش قسمتی از خاطرات شیرین کودکیم را تشکیل می‌دادند...داستانهایی که او از دل قرآن و تاریخ و ادبیات ایران در می‌آورد و می‌نوشت همیشه در ذهن من نقش بسته است...خدا بیامرزدش...
___________________________________________________________________
هر چیزی ارزش نقد کردن و نقد شدن ندارد...مثلا،به نظر من افرادی باید نقد شوند که بزرگ باشند و ارزش نقد شدن داشته باشند،حتی اگر هیتلر و یا ناپلئون باشند...
همه،همواره مرا آدم معترض و منتقدی می‌دانند...همیشه سعی کردم که انتقاداتم را نسبت به مسائل مختلف بنویسم...جنس مطالب این وبلاگ همیشه فریاد بوده است...اما،دیگر نسبت به یک قضیه و موضوع نقدی نخواهم کرد...زمانی که نقد و انتقاد فایده‌ای نداشته باشد،نباید انجام داد...باید همچون بز اخفش که انگار نارسایی دریچه آئورت!!! داشت،تمام سر و گردن را لرزاند...!
خود خود همینجوری...!
___________________________________________________________________
من کلا آدم خودشیفته‌ای هستم...هرگز هم این را انکار نخواهم کرد...معمولا نوشته‌های قبلی خودم را می‌خوانم و لذت می‌برم...وبلاگی داشتم پیش از اینجا،به نام کوچولویی دکتر می‌شود...مطالبش را خیلی دوست دارم...گهگاه جهت مرور خاطراتم به آن سر می‌زنم و آرشیوش را می‌خوانم(البته غیر از خودم،مثل اینکه افراد دیگری نیز هنوز به آنجا سر می‌زنند)...چند روز پیش نیز این کار را انجام دادم و غرق خواندنش شدم...نوشته‌های یکی از برهه‌های زمانی زندگیم برایم بسیار جالب آمد...خیلی...یکی از این نوشته‌ها این بود:
من فکر نکنم پسر بدی برایت بوده باشم...هر چه گفتی٬گفتم چشم...هر چه خواستی انجام دادم...آنی شدم که می‌خواستی...چون دوستت داشتم...حق من این نبود...من کجای کار را اشتباه کرده بودم؟...زخم رفتنت برایم اینقدر عمیق نبود ٬ فهمیدن دوست نداشتنت عذاب‌آورتر و دردناک‌تر بود...دردناک‌ترین موضوعی که می‌توانستم بفهمم همین بود...که مرا دوست نداشتی...اگر دوستم داشتی هیچ‌وقت به من خیانت نمی‌کردی...نیازی به این همه بازی نبود...واقعا نبود...حق من این نبود...واقعا نبود...
اما گذشت...تمام روزهای تلخ می‌گذرند...مثل تمام روزهای تلخ با تو بودن...روزهای تلخ با تو نبودن هم گذشت...جدا گذشت...تنها چیزی که مانده است٬جای زخمی است که گهگاه سر باز می‌کند که آن هم اهمیتی ندارد٬چون زندگی در جریان است و اینها تجربیاتی است؛هرچند تلخ؛که زندگی ما را می‌سازد...چرا که٬مرد آن است که در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیاب باشد...پرونده تو هم برایم بسته شد...جدا بسته شد...خیالت راحت٬برو خوش باش...
این پست را نیز خیلی دوست دارم...خیلی...
___________________________________________________________________
سوزان همیشه به من لطف داشته است و یکی از خواننده‌های بسیار خوب من بوده است...قسمت چهارم داستان مرا هم نوشت...
___________________________________________________________________
تا ما درس خواندن را شروع کردیم،همه دوستان نزدیک شروع کردند به ازدواج کردن و جشن عروسی و عقد و نامزدی و حتی تولد گرفتن...ما هم که هیچ‌کدام را نتوانستیم برویم...هر چند دلمان آنجا بود...
بابک عزیز امیدوارم که خوشبخت شوی...
___________________________________________________________________
درس هم خیلی خوب پیش می‌رود...کمی احساس باسوادی می‌کنم...آخرین کتاب داخلی را نیز این هفته تمام خواهم کرد...
این هفته،خانواده‌ام مهمان من هستند...چقدر دلم برایشان تنگ شده بود...آغوش گرم مادر،با هیچ گرمایی قابل مقایسه نیست...امیدوارم خداوند تا مدتهای طولانی این گرما را برایم نگه دارد...

  
نویسنده : پدر ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸


پاسخ معمای چهارم

بطن چپ بزرگ با پالسهای محیطی بسیار قوی(پالس چکشی یا کوریگان)،همراه با نبض بیسفرانس(این نبض در کاردیومیوپاتی هیپرتروفیک هم دیده می‌شود) و افزایش فشار سیستولیک اندام تحتانی بیش از ٢٠ میلی‌متر جیوه از اندام فوقانی که به آن نشانه هیل می‌گویند،بطن چپ هیپردینامیک که باعث لرزش سر و گردن و گاهی تمام بدن می‌شود و درد قفسه سینه بدون ضایعه کرونر،برای تشخیص این بیماری جای هیچ شک و تردیدی باقی نمی‌گذارد...
نارسایی دریچه آئورت...AR ...
سوفل کلاسیک AR یک سوفل دیاستولیک دکرشندو است و بهترین محل سمع آن در کانون پولمونر است...در مواردی که AR مزمن شدید وجود دارد،به دلیل ریزش خون برگشتی بر روی لت‌های دریچه میترال یک سوفل دیاستولیک در کانون میترال هم شنیده می‌شود(سوفل آستین فلینت)،که در واقع یک سوفل MS فانکشنال است...به دلیل فلوی زیادی که از دریچه آئورت در حین سیستول رد می‌شود،سوفل اجکشن سیستولیک نیز شنیده می‌شود...در AR های شدید،احتقان ریه رخ می‌دهد و فشار عروق ریه بالا می‌رود و در نهایت حفرات سمت راست قلب گشاد و سوفل‌های PR و گاهی حتی TR ایجاد می‌شود؛سوفل گراهام استیل،سوفل PR است که در زمینه P-HTN رخ می‌دهد و سوفل کاروالو سوفل TR است که ثانویه به P-HTN رخ می‌دهد...در این بیماران،بطن چپ گشاد می‌شود؛البته درجاتی از هیپرتروفی هم وجود دارد...شنیدن صدای اس تری حتی بدون نارسایی هم شایع است...پس سوفل MR یعنی گزینه ٣ شنیده نمی‌شود...
این بیماران از تاکی‌کاردی و داروهای وازودیلاتور(تی.ان.جی) نفع می‌برند چون وقتی عروق گشاد می‌شود میزان بازگشت وریدی به قلب کم می‌شود...ایستادن نیز بازگشت وریدی به قلب را کم می‌کند...پس ایستادن درد بیمار را کمتر می‌کند...
بهترین درمان برای این بیمار تعویض دریچه است...
قبول دارم که سوال بسیار سختی بوده است...خودم هم بودم،جوابش را بلد نبودم...به جرات می‌توان گفت که در این سوال نصف مفاهیم سخت و مزخرف سوفل و فیزیولوژی حفرات و دریچه‌های قلبی،کاربرد داشته است...

  
نویسنده : پدر ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸


معمای پزشکی 4

بیمار،آقای ۴٠ ساله‌ای است که به دلیل درد قفسه سینه و تنگی نفس مراجعه کرده است...بیمار اظهار می‌دارد که هر از گاهی دچار چنین دردهایی می‌شود...به بیمار آسپرین و پرل تی.ان.جی داده می‌شود و اکسیژن نازال نیز داده می‌شود...علائم حیاتی بیمار به این ترتیب می‌باشد:
BP:٨۵/١٣٠ PR:٧٨ RR:٢١ T:٣٧ ...پزشک اورژانس که فرد دقیقی بوده است،فشار اندامهای تحتانی را نیز چک می‌کند که ٩٠/١۵٠ بوده است...
در معاینه پالسهای محیطی بسیار قوی هستند و نبض بیمار به صورت متناوب ضعیف و قوی می‌شود...بر روی سر و گردن بیمار لرزش وجود دارد...در سمع ریه رال وجود دارد...JVP کمی برجسته است...سایر معاینات نرمال است...
در CXR کاردیومگالی دیده می‌شود و عروق ریوی برجسته هستند و در ریه ارتشاح وجود دارد...
ECG بیمار نیز نرمال است و تغییرات خاصی مشاهده نمی‌شود...
در آزمایشات بیمار آنزیمهای قلبی نرمال است و بجز آلکالوز تنفسی و هایپوکاپنی در ABG چیز دیگری دیده نمی‌شود...
درد بیمار با اقداماتی که انجام گرفت،کاهش یافت...
سوال اول:تشخیص بیمار چیست؟
سوال دوم: کدام سوفل و صدا در این بیمار شنیده نمی‌شود:
١-سوفل AR ٢- سوفل MS ٣- سوفل MR 
۴-
صدای S تری ۵- سوفل اجکشن سیستولیک
۶- سوفل TR ٧- سوفل PR
سوال سوم:این نکته را در شرح حال بیمار به عمد نگفتم،بیمار بایستد مشکلش بهتر می‌شود یا بدتر؟

جمعه پاسخ این پست را خواهم داد...

  
نویسنده : پدر ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


پدر

روز پدر است...روز مرد...پدری که تمام فکر و ذکرش خانواده‌اش است...امنیت اقتصادی و آسایش زندگی و روانی خانه را تامین می‌کند و اهم دغدغه‌اش است...در میان تمام ناملایمات و  سختی‌های جامعه،سعی می‌کند خانواده را به سلامت بیرون بیاورد و قدرتش را در خانواده‌اش جستجو می‌کند و با آن تحکیم می‌نماید...خط قرمز یک پدر،خانواده‌اش است...پدرم روزت مبارک...دستانت را از راه دور می‌بوسم...
روزی‌ می‌رسد،امیدوارم که برسد...من هم فرزندی خواهم داشت و پدرش خواهم بود...دوست دارم پدر خوبی برایش باشم...پدری که هم دوستش داشته باشد و هم به او احترام بگذارد...اگر اینگونه باشد،همه چیزم را به پای او خواهم ریخت...همه چیز...
__________________________________________________________________
تاریخ ایران افراد نالایق زیادی را به خود دیده است...یکی از این افراد میرزا آغاسی بوده است...کسی که تسبیح و ذکر از دستان و لبانش دور نمی‌شد...از او حکایات زیادی به جای مانده است که طنز تاریخی بسیار تلخی هستند...در نبرد هرات ،فرماندهان ایران تصمیم گرفته بودند که هرات را کاملا محاصره کنند و اینگونه حریف را از پای در بیاورند...میرزا به نزد پادشاه می‌رود و به گونه‌ای نظرش را جلب می‌کند که فرمانده جنگ شود...شاه هم که از او نادان‌تر بود،قبول می‌کند...کسی که چیزی از جنگ و فنون نظامی نمی‌دانست،فرمانده لشکر ایران می‌شود...میرزا دستور می‌دهد که محاصره را به جای کامل،ناکامل انجام دهند...یعنی هرات را از سمت ایران محاصره کنند و از طرف افغانستان باز بگذارند...توجیهش اینگونه بود که وقتی حریف یک‌طرف را در محاصره ببیند و راه فرار را نیز باز ببیند،زودتر ترغیب می‌شود که مقاومت را رها کرده و فرار کند...فکر کنم در تمام تاریخ جهان،میرزا تنها فردی بوده که چنین نظری را داشته است...نتیجه را همه می‌دانند،نیروهای انگلیسی از طرفی که باز بوده به کمک هرات می‌شتابند و شکست سنگینی را به نیروهای ایرانی وارد می‌نماید و این قسمت نیز برای همیشه از ایران جدا می‌شود...
از نااطلاعی میرزاآغاسی همین بس،که گفته بود:اگر ملکه ویکتوریا به دشمنی خویش با ایران ادامه دهد،به یاری یزدان به کلکته می‌رویم و ایشان را می‌کشیم...!
همینجوری...
__________________________________________________________________
این روزها به هنرمندان ایران توهین می‌کنند و بسیاری‌شان را وطن‌فروش می‌خوانند...
چیزی بگویم از منظری دیگر...شاید اسم ام‌کلثوم به گوش شما آشنا باشد...ام‌کلثوم خواننده بسیار معروف مصری بوده که در تمام ممالک اعراب محبوب بوده است...با بسیاری از پادشاهان اعراب نیز آشنا بوده است؛البته نه با تاجشان که با تختشان...زمانی می‌خواستند به مردم فلسطین کمک کنند و برایشان پول جمع کنند...در سراسر ممالک عربی بلیطهای بخت‌آزمایی تهیه کردند تا بدینوسیله پول جمع کنند...ام‌کلثوم برای کمک به مردم فلسطین،اقدامی عجیب کرد؛او خودش را جزو یکی از جوایز این بلیطهای بخت‌آزمایی نمود...گذشت تا اینکه یکی از شاهزادگان به او علاقه‌مند شد ولی ام‌کلثوم پیشنهاد او را قبول نکرد و اینجا بود که ستاره بخت او افول کرد و دیگر نه تنها بهترین خواننده عرب نبود که بهترین خواننده شهرش هم نبود و در فلاکت درگذشت...اما مردم،در مراسم تشییع‌جنازه‌اش سنگ تمام گذاشتند و بیش از چهار میلیون نفر در مراسم او شرکت کردند،مردمی که از جانب حکومت،سلطنت‌طلبان خوانده می‌شدند...
باز هم همینجوری...
__________________________________________________________________
چوپان دوباره سراسیمه و دوان وارد ده شد و فریاد زد:آی گرگ،آی گرگ،آی گرگ...ولی مردم ده دیگر از جایشان تکان نخوردند...عکس‌العملی نشان ندادند...چوپان ناامید شده بود...از فرط غصه و ناراحتی و خستگی به دیواری تکیه داد...به مردمی که یواش‌یواش به دورش جمع می‌شدند،نگاه کرد...خواست چیزی بگوید اما ناگهان بر خود لرزید و دستش را بر روی قلبش گذاشت و بر زمین افتاد...مردم می‌خندیدند...چیزی را که می‌دیدند،باور نمی‌کردند...پزشک دهکده هم آنجا بود...با بی‌میلی او را معاینه کرد...پس از اتمام معاینه سری به تاسف تکان داد و گفت:این چوپان،دروغگوی ماهری است؛استادانه خود را به مردن زده است...
اما آن پزشک نمی‌دانست که چوپان همان موقع که اولین دروغش را گفته بود،مرده بود...خیلی وقت پیش...خیلی...!
و همینجوری...
__________________________________________________________________
این روزها اصلا حالم خوب نیست...تا وقتی که به چیزی فکر نمی‌کنم و درس می‌خوانم،حالم خوب است،ولی وقتی که می‌نشینم و فکر می‌کنم و آینده را تصور می‌کنم،از بغض و خشم،اشکم در می‌آید...خیلی زور دارد که آدم را بکنند و بگویند حتی آخ هم نگو؛لبخند بزن و بگو ارضا شدم...خیلی زور دارد...
دلم گرفته...بدجور...
_________________________________________________________________
بگذریم...امروز روز جشن و شادی است...آهنگی است از ملکه صحنه و سن، مدونا...آهنگ فوق‌العاده و بی‌نظیر و پرانرژی LA ISLA BONITA ...به دوران کودکی خودم می‌روم و غرق لذت می‌شوم...

Last night I dreamt of San Pedro
Just like I'd never gone, I knew the song
A young girl with eyes like the desert
It all seems like yesterday, not far away
Tropical the island breeze
All of nature wild and free
This is where I long to be
La isla bonita
And when the samba played
The sun would set so high
Ring through my ears and sting my eyes
Your Spanish lullaby
I fell in love with San Pedro
Warm wind carried on the sea, he called to me
Te dijo te amo
I prayed that the days would last
They went so fast
Tropical the island breeze
All of nature wild and free
This is where I long to be
La isla bonita
And when the samba played
The sun would set so high
Ring through my ears and sting my eyes
Your Spanish lullaby
I want to be where the sun warms the sky
When it's time for siesta you can watch them go by
Beautiful faces, no cares in this world
Where a girl loves a boy, and a boy loves a girl
Last night I dreamt of San Pedro
It all seems like yesterday, not far away
Tropical the island breeze
All of nature wild and free
This is where I long to be
La isla bonita
And when the samba played
The sun would set so high
Ring through my ears and sting my eyes
Your Spanish lullaby

He told you, I love you
He said he loves you

La la la la la la la
Te dijo te amo
La la la la la la la
El dijo que te ama

در کمال ناباوری با ریتم این آهنگ،کمی جابجا می‌شوم و حرکت ورزشی انجام می‌دهم...!!!

 

  
نویسنده : پدر ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۸